|
|
|
|
|
به نام خالق عشق مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب ميراندند .آن ها عاشقانه هم رو دوست داشتند . زن جوان:يواش تر برو من ميترسم . مرد جوان:نه اينجوری خيلی بهتره . زن جوان:خواهش ميکنم من خيلی ميترسم . مرد جوان:خوب اما اول بايد بگی دوستم داری. زن جوان:دوستت دارم حالا ميشه يواش تر بری؟ مرد جوان:مرا محکم بگير . زن جوان:خب حالا ميشه يواش بری ؟ مرد جوان: باشه به شرط اين که کلاه کاسکت من رو برداری و روی سرت بذاری... آخه نميتونم راحت ببينم اذيتم ميکنه ! روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود.برخورد موتور سيکلت به يه ساختمان...در اين سانحه که به علت بريده شدنه ترمز موتور بوده يه سر نشين زنده مانده ! مرد جوان از خالی شدنه ترمز آگاهی يافته بود پس بدونه اين که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه را بر سر او گذاشت و خواست که برای آخرين بار دوستت دارم را از زبون او بشنود و خود رفت تا او زنده بماند !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 17:29 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز مادر را به همه ی مادرهای خوب دنیا تبریک میگیم. ان شاءالله که همیشه سلامت باشید.
تقدیم به شما عزیزان
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 16:22 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو آسمانی و من ریشه تا بوده همین بوده این فاصله را بردار و بگذر از این تنهایی بگذر از این هجوم پی در پی پاییز را بشکن و به انتظار بنشین به تجلی بهار بهاری خجسته در کنار گیسوان نرگس پس آن زمان است که مریم را با صمیمانه ترین احساس تقدیمت می کنم تقدیمی به آغاز فصل رویش و روشنایی ای کاش نمی دیدمت سحر گاهان که بال گشودی گمان بردم فارغ از هر رنگ و ریایی به کجا چنین شتابان ؟ مگر نمی دانستی در لابه لای بوته هاي زنبق به انتظارت می نشینم وبوی سادگی مریم و ياس را حس می کنم نوایی آمد: در امتداد کدامین جاده نشسته ای مگر نه اینکه اینجا سرابی است و پایا نی ندارد پس تو بیا و مرا جستجو کن در آنجا که نامش "نا کجا آباد" است بیا و سراغم را در "هیچستان" بگیر پس بیا و ساده باش سادگی را باید از دخترک معصوم یاد گرفت که نامش"دل" است و در روستای محبت آباد زندگی می کند آینه ی دلش آنقدر پاک است که می توان موج محبت را در اعماق وجودش حس کرد او یاد گرفته که همچون رومیان زنگار غبار را از جام بلورین دل پاک کند تو مگر شیشه بازی مردم چشمم را نمی بینی ؟ که چگونه در کلیسای وانک به جشن شیشه بازی می روند شاید همه حرفهایم بیهوده و پوچ باشد چونکه تو از حجاز راه عراق را پیش گرفتی پس تو ای ناله ی شبگیر نسیمی از آن ناگشوده نقاب را که آهنگ رحلت ساز کرده بیاور شاید دل افکار من آرام گیرد با خود گفتم نوشتنی ها را روی چینه ها می نویسم تا شاید در گذر زمان یا در روزی بهاری آنرا بخوانیم اما آنزمان هجوم باد پیغام داد و دیگر نتوانستم آری در پایان این سراب تو را در چشمه ی خضر می شویم تا جاودانه شوی پس بدان همیشه در اند یشه ام جاودان خواهی ماند
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 18:15 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
جراحیه قلبای شکسته آسونه
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 18:0 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب حیوونا هم عاشق میشن مگه اشکالی داره؟؟؟؟؟؟!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 17:43 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
نگو بار گران بوديم و رفتيم !نگو نا مهربان بوديم و رفتيم ! نگو؛
اينها دليل محكمي نيست...
این یک حقیقت روشن وکهنه است که اگه تنهایی وجود نداشت هیچ اثر هنری وعلمی آفریده نمی شد دستت رو تو دست تنهایی بذار سرت رو روشونه هاش بذار پا به پاش راه برو جستجو
شاید توی تنهایی درک کنی که تنها نیستی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 17:14 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
قديما مردم به حشيش و هرويين يا نهايتش به كريستال معتاد مي شدن ولي حالا كلاس اعتياد هم فته بالا . مردم به اينترنت وکامپیوتر و..... معتاد مي شن بعضيا هم به اس ام اس معتاد مي شن و تا سيصد تا اس ام اس نفرستن خوابشون نمي بره کشورای دیگه فضاپیما می فرستن فضا واسه ایدز واکسن پیدا می کنن هزارجور کشف و اختراع دیگه ولی توی ایران وارد هر مجلسی که می شی همه گوشی موبایلاشونو گرفتن دستشونو به رخ هم می کشن گوشی تو این برنامه رو نداره کیفیت دیس پلی گوشی من بهتره Mp3 گوشیت چقد قشنگه گوشیت چند دیقه فیلم برمی داره این چرت و پرتاچیه تو گوشیت ریختی Ram اش پرشده همش هنگ می کنه تودیگه چرا منو شو فارسی کردی ویروس یابش به درد نمی خوره بابا دیگه مگه موبایل هم کلاس داره . فک نکنی من از موبایل بدم میاد نه . ولی آخه در اون حد هم نیست که بخوای باهاش کلاس بذاری پس لااقل محض کلاسم که شده با موبایلاتون کلاس نذارین
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 17:10 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر روز که می گذشت خوش تیپ تر از قبل می شد هر مد جدید که می اومد می پوشید وقتی جلوی مغازه می ایستاد ملت بهش خیره می شدن چه دختر چه پسر همه محو تیپش بودن خیلی احساس غرور می کرد یه روز از خودش پرسید : |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 16:0 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
خداییش وقتی می ری خیابون وحشت نمی کنی ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 15:48 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
یه روز یه ماهی گیر یه ماهی از دریا می گیره |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 15:37 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 15:26 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی التماس به خدا شجاعته اگه بر آورده شه عزته اگه برآورده نشه حکمته میدونی التماس به بنده ی خدا شرمندگیه اگه بر آورده شه منته اگه بر آورده نشه ذلته اصلا بذار رک بگم . بنده ی خدا لیاقت نداره که بخوای بهش التماس کنی . تنها کسی که بی منت بهت خوبی می کنه فقط خداست . فقط خدا ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 15:17 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 15:5 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
"با تشکر از فرزانه خانوم "
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 15:0 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل آلوده گشت به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان " آدم" زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد ! گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گشت ای دریغ آدمیت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای ! جنگل را بیابان می کنند فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرسد فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت . مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 14:0 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
پرانتز را باز میکنم
بگذارپرنده آزاد باشد
![]()
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 18:32 توسط مریم و یاسی
|
|
||