تبليغاتX
ناله ی شبگیر
 

 

 

هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری

 

درباره ی احساست حرفی نزن اگر واقعا وجود ندارد

 

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری

 

به کسی نگو که فقط اوست درحالیکه به فکر دیگری هستی

 

هرگز سلامی نده اگر می دانی که جدا می شوی

 

(life is beautiful)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 17:46  توسط مریم و یاسی  | 

 

غروب شد،خورشید کم کم رفت، آفتابگردون داشت دنبال

 خورشید می گشت که یه دفه یه ستاره چشمک زد،

آفتابگردون سرشو پائین انداخت و آروم گفت:

 گل ها هرگز خیانت نمی کنند

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 15:56  توسط مریم و یاسی  | 

 

 

این ماجرا واقعیت دارد :

 

 

 

در زمانهای قدیم .وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود . فضیلت ها و

 

تباهی ها همه جا شناور بودند . آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند .

 

 روزی تمام فضایل وتباهی ها در جمعی نشسته بودند . ناگهان ذکاوت از

 

 راه رسید وگفت بیایید بازی کنیم .قایم باشک چطوره . همه پیشنهاد اورا

 

 قبول کردند . دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم . همه قبول کردند .

 

 دیوانگی چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد : 3،2،1

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد

 

خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد

 

اصالت پشت ابرها رفت

 

هوس به مرکز زمین رفت

 

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد

 

دیوانگی مشغول شمردن بود 80،79

 

همه پنهان شده بودند بجز عشق ....

 

جای تعجب هم نیست . پنهان کردن عشق مشکل است

 

در همین حال دیوانگی به شماره ی 100 رسید

 

وبلند فریاد زد : دارم می آیم

 

ناگهان عشق پرید و بین بوته ی گل سرخ پنهان شد

 

دیوانگی شروع یه جستجو کرد

 

اول تنبلی را یافت .چون به خود زحمت نداده بود پنهان شود

 

لطافت راکه به شاخ ماه آویزان بود پیدا کرد

 

دروغ ته چاه ، هوس در مرکز زمین ، همه را یافت بجز عشق

 

از یافتن عشق نا امید شده بود که ناگهان

 

حسادت در گوشش زمزمه کرد " عشق در لابه لای بوته های رز است "

 

دیوانگی شاخه ی تیزی را از درخت کند وبا شدت وهیجان فراوان

 

آنرا در میان بوته ی رز فرو کرد

 

یکبار ، دوبار ، سه بار ... که ضربات با صدای ناله ای متوقف شد

 

عشق از میان بوته ها بیرون آمد در حالیکه با دودستانش صورت خود را

 

پوشانده بود واز لابه لای انگشتانش خون چکه می کرد

 

دیوانگی وحشت کرد و گفت من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم

 

عشق گفت : تو نمی توانی مرا درمان کنی . تنها لطف تو به من این است که

 

دستم را بگیری و مرا راهنمایی کنی

 

واز آنروز است که عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه  اوست

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 12:38  توسط مریم و یاسی  | 

 

 

نابینا به ماه گفت  چقدر زیبایی ماه بهش گفت توکه نمی بینی .

 

از کجا می دونی من زیبام نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم

 

اما الان عاشق خودت هستم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 23:39  توسط مریم و یاسی  | 

 

 

پسر گفت :

 

لطفا بشین این جا

 

دختر گفت :

 

نه تو بشین روی این نیمکت . کنار ماسه های زرد

 

چون من ماسه های زرد رو دوست دارم . بعد در حالیکه

 

زیر چشمی همدیگه رو نگاه می کردن روی نیمکت کوچک

 

کنار هم نشستن . دختر روی ماسه های زرد با ساقه ی یه گیاه

 

طرح هایی رو بطور ناشیانه می کشید .

 

پسر پرسید چی می کشی

 

دختر گفت این تو هستی   

 

پسر گفت ولی این که شبیه من نیست

 

دختر گفت من همین قد نقاشی بلدم

 

نقاشی کشیدن روی ماسه سخت بود . چون ماسه های خشک                          

 

مرتب روی هم می ریختند

 

پسر با انگشت یه جایی رو نشون داد :

 

اونجا یه سوسک طلایی داره پرواز می کنه   

 

آره یه خاله سوسکه است   

 

دختر گفت از کجا فهمیدی اون خاله سوسکه است

 

پسره هم گفت آخه آقا سوسکا نمی تونن پرواز کنن

 

یه باد ملایم وزید و نقاشیه روی ماسه ها پاک شد

 

پسر گفت فردا بازم میایی اینجا تا دوباره همدیگه رو ببینیم

 

دختر گفت آره منتظرم باش            

 

دختر روز بعد نیومد

 

روز بعد تر هم نیومد ...

 

یه ماه بعد هم نیومد

 

اصلا دیگه هرگز نیومد

 

ولی پسر هر روز می اومد و روی اون نیمکت می نشست       

 

 و منتظر می موند . اغلب فکر می کرد که چرا دختر دیگه نیومد

 

آخه اون هنوز خیلی کوچیک بود و نمی تونست بفهمه که پدر و مادر   

                                                                            

اون دختر اونو به یه مهد کودک دیگه فرستادن 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 18:55  توسط مریم و یاسی  | 

 

 

خودمونیم این محسن یگانه چه صدایی داره  . من که معتاد صدای

 

با حالش شدم . همه ترانه هاش به دل می شینه . ولی این آهنگ

 

" وقتی نیستی " دل سنگو آب می کنه چه برسه به قلب آدم ...

 

ارزش وقت گذاشتن و گوش دادن رو داره . پس گوش کن :

 

 

 

از عذاب رفتن تو

 

می سوزم تو اوج غربت

 

واسه ی بودن با تو

 

ندارم یه لحظه فرصت

 

اینجا اشک تو چشامو

 

 به کسی نشون ندادم

 

اگه بشکنه غرورم

 

خم به ابروم نمی یارم

 

وقتی نیستی      

 

هر چی غصه است تو صدامه

 

وقتی نیستی

 

هر چی اشکه تو چشامه

 

از وقتی رفتی

 

دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم

 

کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم

 

حالا عکست  تنها یادگار از تو

 

خاطراتت تنها باقی مونده از تو

 

وقتی نیستی       

 

یاد تو هر نفس  آتیش می زنه به  این وجودم

 

کاش از اول نمی دونستی  من عاشق تو بودم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 1:34  توسط مریم و یاسی  | 

 

خداوندا...

 

اگر روزي بشر گردي

 

ز حال ما خبر گردي

 

پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 

از اين بودن از اين بدعت

 

زمين و آسمان را كفر مي گويي

 

نمي گويي!؟

 

خداوندا

 

نمي داني كه انسان بودن و ماندن

                                                      

در اين دنيا چه دشوار  است

 

چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است

 

و از احساس سرشار است...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 0:3  توسط مریم و یاسی  |