|
|
|
|
|
با تو عشق آمد و گم شد هر چه بود زیر و زبر شد لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 20:34 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه ی خوشبختی و زندگی است همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقس فروزنده ی او سالهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای، این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بندگی و بردگی است فروغ فرخ زاد
با تشکر از دوست خوبم رها |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 20:25 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا کفشاتو نگاه کردي ؟؟؟ دوعاشق... دو همراه که بي هم مي ميرن ... با هم خاکي ميشن ... بدونه هم زيره بارون نميرن ... کاش آدما هم يه کم از کفشاشون ياد بگيرن (y)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 19:10 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
يه دختر کوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميکرد .اين دختره يه دوست پسري داشت که عاشقه اون بود دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يکي پيدا شد که به اون دختر چشما شو بده. وقتي که دختره بينا شد ديد که دوست پسرش کوره بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو . پسره با نا راحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشماي من باش (y)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 20:48 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ! کمکم کن خوب باشم . اجازه نده حتی یه لحظه پابند غرور بشم . نکنه پا روی قلبی بذارمو یه عمر تاوان شکسته شدنشو بدم . خدایا دوستو دشمنو بهم بشناسون . کاری کن در اولین برخورد با کسی که منو بخاطره هرچیز به غیر از خودم می خواد ، متوجه نیتش بشمو خودمو گرفتار نارفیقی و خیانت نکنم . قدرتی بهم بده که بتونم بنده های مثبتتو جذب خودم کنم . قدرتی بده که بتونم چشامو کنترل کنم ( ) . کمک کن مجبورنشم دستمو جلو هر نامرد و بی معرفتی دراز کنم . خدایا تو منو بهتر از خودم می شناسی . پس ... کمکم کن . کمکم کن . کمکم کن . کمکم کن . کمکم کن
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 19:14 توسط مریم و یاسی
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی به من آموخته : زندگی به من آموخته که هر سلامی را علیک نگویم زندگی به من آموخته که به هرکسی اعتماد نکنم زندگی به من آموخته که احساسات را کنار بگذارم زندگی به من آموخته که منطق را سرلوحه قراردهم زندگی به من آموخته که به کسی که با من رو راست است دروغ نگویم زندگی به من آموخته که ساده نباشم و به کسی ابراز علاقه نکنم زندگی به من آموخته که کلمه ی دوستت دارم را به زبان نیاورم زندگی به من آموخته که دوست داشتنی ها قراردادی هستند زندگی به من آموخته که به گذشته ها فکر نکنم زندگی به من آموخته که هر کسی رالایق دوست داشتن ندانم زندگی به من آموخته که با هر بی لیاقتی هم صحبتی نکنم زندگی به من آموخته که جواب بدی ها را با بدی بدهم زندگی به من آموخته که اراده ام را محکم کنم زندگی به من آموخته که حسادت را به خاک بسپارم زندگی به من آموخته که رازدار خوبی باشم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 19:13 توسط مریم و یاسی
|
|
||